حكيم ابوالقاسم فردوسى

1054

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

اسيران و آن گنج قيصر به راه * بسوى مداين فرستاد شاه و زيشان هران كس كه جنگى بدند * نهادند بر پشت پيلان ببند [ آباد كردن نوشين روان ، شهر را به مانند انطاكيه و نشاندن درين بنديان رومى را ] زمين ديد رخشانتر از چرخ ماه * بگرديد بر گرد آن شهر شاه ز بس باغ و ميدان و آب روان * همى تازه شد پير گشته جهان چنين گفت با موبدان شهريار * كه انطاكيه است اين اگر نوبهار كسى كو نديدست خرم بهشت * ز مشك اندرو خاك و ز زرّ خشت درختش ز ياقوت و آبش گلاب * زمينش سپهر آسمان آفتاب نگه كرد بايد بدين تازه بوم * كه آباد بادا همه مرز روم يكى شهر فرمود نوشين روان * به دو اندرون آبهاى روان بكردار انطاكيه چون چراغ * پر از گلشن و كاخ و ميدان و باغ بزرگان روشن دل و شادكام * ورا زيب خسرو نهادند نام شد آن زيب خسرو چو خرم بهار * بهشتى پر از رنگ و بوى و نگار اسيران كزان شهرها بسته بود * ببند گران دست و پا خسته بود بفرمود تا بند برداشتند * بدان شهرها خوار بگذاشتند چنين گفت كاين نو بر آورده جاى * همش گلشن و بوستان و سراى بكرديم تا هر كسى را بكام * يكى جاى باشد سزاوار نام ببخشيد بر هر كسى خواسته * زمين چون بهشتى شد آراسته ز بس برزن و كوى و بازارگاه * تو گفتى نماندست بر خاك راه بيامد يكى پر سخن كفشگر * چنين گفت كاى شاه بيدادگر بقالينيوس اندرون خان من * يكى تود بد پيش پالان من ازين زيب خسرو مرا سود نيست * كه بر پيش درگاه من تود نيست بفرمود تا بر در شور بخت * بكشتند شاداب چندى درخت يكى مرد ترسا گزين كرد شاه * به دو داد فرمان و گنج و كلاه به دو گفت كاين زيب خسرو تراست * غريبان و اين خانه نو تراست بسان درخت برومند باش * پدر باش گاهى چو فرزند باش ببخشش بياراى و زفتى مكن * براندازه بايد ز هر در سخن ز انطاكيه شاه لشكر براند * جهان ديده ترسا نگهبان نشاند [ آشتى جستن قيصر روم از نوشين روان ] پس آگاهى آمد ز فرفوريوس * بگفت آنچ آمد بقالينيوس بقيصر چنين گفت كآمد سپاه * جهاندار كسرى ابا پيل و گاه سپاهست چندانك دريا و كوه * همى گردد از گرد اسبان ستوه بگرديد قيصر ز گفتار خويش * بزرگان فرزانه را خواند پيش ز نوشين روان شد دلش پر هراس * همى راى زد روز و شب در سه پاس به دو گفت موبد كه اين راى نيست * كه با رزم كسرى ترا پاى نيست برآرند ازين مرز آباد خاك * شود كردهء قيصر اندر مغاك زوان سراينده و راى سست * جز از رنج بر پادشاهى نجست چو بشنيد قيصر دلش خيره گشت * ز نوشين روان راى او تيره گشت گزين كرد زان فيلسوفان روم * سخن گوى با دانش و پاك بوم